نثر ادبی


دو لشکر عشق روبه روی هم ایستاده..!

فصل یکی، آب یکی، هوا یکی...!

تنها فاصله بینشان دو قدم راه بود...

دو قدمی که حصاری بود بینشان...!

برگ های سبز، دست درختان را محکم گرفته و سرود ملی عشق را سر داده بودند...

برگ های زرد از دستان لرزان درختشان  پرواز می کردند و با نوای جدایی هر بار سقوط...!

 سبز ها در آغوش درختان، عشق را نقاشی می کردند و زردها افتادن را به ایستادن، ماندن و جنگیدن ترجیح می دادند...

مطمئنا علتی داشت این همه تفاوت ...!

چند روز آن محل را زیر نظر داشتم ...!
روزی طلوع خورشید به چشمم خورد، گویا خورشید از مقابل چشمان سبز عاشقان طلوع کرده و در نگاه نگران زرد، آب می شد..!

تنها تفاوت در دید و نگاهشان بود...

سبز ها هر صبح امید را تجربه می کردند و زرد ها هر شب در باتلاق غروب غرق می شدند...

و من فهمیدم، « امید « چیز دیگریست، امیدِ قانون شکن، قانون طبیعت را درهم شکسته بود ...!

در نگاهِ تو اگر، خورشید پنهان باشد.!

عشق در آسمانت، وفا نخواهد کرد.!

در فصلِ خزان هم، گر امیدی باشد.!

برگ را، دستِ درخت، رها نخواهد كرد.!



تمامی حقــوق مادی و معــنوی این سایت متــعلق به معـــاونت فرهنگی و دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی ارومیه می باشد - طراحی:پارسه وب