شعر


سکوت پر فریاد

ای وجودت در دل هر ان من
ای نگاهت سودبخش جان و تن
ای شکیبا بر من و تقصیر من
ای تو اگاه به هر سری ز تن
ای تو سبحان ز هر پندار من
ای هر نوایی در زمین گویا ز تو
ای حضور ذره ذره در جهان حاکی ز تو
ای که هر وهمی به سر سودا زتو
ای تو عالم بر ظهور حادثه در عمق شب
ای تو دانا بر هیاهوی دلی در شور عشق
ای تو امید نهان نا امید در اوج یاس
تو ان ناجی در عمق یاس هستی
تو ان یاری در ان خواندن هستی
نیست در تو
رنگی از عجز,
نقشی از نقص,
نقصی از رخ...
ای نفس با اذن تو حاصل شده
ای فرج با جود تو ممکن شده
ای روان با روح تو عجین شده
ای کلام از وصف تو شیرین شده
ای تو معنای عمیق زندگی
ای تو زیبا خالق ازادگی
ای تو کافی بر من فارغ ز غیر
ای تو دینت معنی اش ازادگی
نفس دین تو مهر بشریت
گویش دین تو عدل ابدیت
کوشش دین تو افشای حقیقت
حاصل دین تو زیبایی و عزت
نیست در من باور دین غیر این
ای که دانای تمامی
تنگی دل ها تو دانی
معنی دردم تو دانی
که چو از درد بنالم
بدهی مرهم جانم
ای که دادی رنج را تا خود بسازم
ای دادی محنتم تا تو شناسم
من ندیدم چون تویی را
می پذیرم هر چه دادی
کاین من فانی بدانم
نیست در فانی وجودم علمی از احکام تو
شکر سزاوار تو را من نتوانم بکنم
ذات به لا حد تو را من نتوانم که رسم
تو جمالی تو جلالی
تو کمالی و تمامی
که خدایی و خدایی....


« رنج مبهم انسان بودن »

در تنگنای زندگی,
هر چیز دراین عهد غریب
غم می دهد من را عجیب
دل من تنگ عجیب است
من ندانم به چه تنگ است
شاید اما او زمانی,
جفا کرده به یک عهد
که کنون باخته بر دهر...
گردش دوران مرا اموخت این,
می دهد دنیا به تو
انچه دادی بر کسی روزی!
می برد دنیا ز تو
انچه بردی از کسی روزی!
که گرت هست به رخ رنگ
دهدت رنگ به رخسار تنی پس!
گر چه روزی می رسد اخر سرانجام,
می رود بیرون ز چهره صورتک ها
می شوند پیدا ز کتمان ادمک ها...
باری انسان ها جفا بر هم کنند, اما,
هست در عمق هر انسان, رنگی از زیبایی و معنا هویدا
چون که معنا داده کس بر هر که هست اینجا
که ذات مشترک است او میان جمله انسان ها
به هر نقطه از این دنیای بی پهنا...
هر روز گذر کرد ز دیروز خود افسوس
که نتوانم کنم جبران دیروز!
ای زمان,
اکنون تو بگذر از من ظالم به دل ها
شاید که عبور تو تسکین بدهد دل را!


مرصاد

عمق صدایم لرزی از اشفتگی دارد
رنجی مبهم از اوردن حرفی به لب دارد
کنون گویم تو را من,سیاق دیگری از بندگی را
که در ان ردا نباشد مظهر اسلام کس
که در ان اشک نباشد مظهر ایمان کس
که در ان نیست ریشی مظهر کیشی
که در ان نیست نمازی ز ریایی
که در ان نیست جفایی به دیاری
مروت است ایین خدایی
سخاوت است رسم دین داری
تا خدا هست
تکبر چیز ننگی است...
تهاجم چیز نابی است...
جنس دل ها از خلوص است
و محبت ها همه دور از ریا است
ای تو ظاهر بین ملحد
ای که داری ادعا از شور معشوق
برون ار کهن خرقه ز تن را
نکن کاری به ظاهر خوب و سنگین
ز بهر این زمینی مردم رنگین
چه سود اید تو را جانا
 زین وفا خالی بشرها؟
گر به دل است شوری از عشق  
غم رها کن زین به بعد
با ما یکی شو زین جهت
چونکه ان معشوق اول
که بود معشوق اخر
رب زیبایی و معناست
رب شادی و غزل هاست
گر شناسیم اوی پنهان
می رود جز او ز اذهان...



تمامی حقــوق مادی و معــنوی این سایت متــعلق به معـــاونت فرهنگی و دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی ارومیه می باشد - طراحی:پارسه وب